هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی

نوشته های این وبلاگ صرفا تراوشات یک ذهن دیواانه است و ابدا هیچ ارزش علمی و ادبی و ... را دارا نمی باشد :))

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی

نوشته های این وبلاگ صرفا تراوشات یک ذهن دیواانه است و ابدا هیچ ارزش علمی و ادبی و ... را دارا نمی باشد :))

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی

سلامم را تو پاسخ‌گوی‌، در بگشای‌!
منم من‌، میهمان هر شبت‌، لولی‌وش‌ِ مغموم‌
منم من‌، سنگ‌ِ تیپا خورده رنجور
منم‌، دشنام پست آفرینش‌، نغمه ناجور
نه از رومم‌، نه از زنگم‌، همان بی رنگ‌ِ بی رنگم
بیا بگشای در، بگشای‌، دلتنگم‌ ...

  • ۰
  • ۰

از بچگی همواره همه چیزی در اختیار داشتم ینی اینکه اگه چیزی رو میخواستم اگه میتونستم تنهایی به دستش میاوردم و اگه تنهایی نمی شدش به کمک مامان بابا و یا حتی بعضی چیزها رو قبل از اینکه بخوام و تلاشی هم بکنم در اختیارم میزاشتن ( همون تو حدودای تیتیش مامانی خودمون! )

همیشه بهترین چیزها رو داشتم و بهترین بودم. هر کی تو فک و فامیل از دور نگاه میکرد من رو به عنوان یک آدم باهوش موفق میدیدش ولی حقیقتا که خودم میدونستم همه ی اینا به خاطر خانوادس و به تنهایی هیچم !

خلاصه این داستان تا پونزده شونزده سالگی ما ادامه پیدا کرد تا ی روز به خودم اومدم و گفتم : اوه پسر! آخه این چه زندگیه ک تو داری همش آویزونی یکم حس استقلال طلبی داشته باش و از اون جا شد که من به این نتیجه رسیدم که باید تغییراتی رو در روش زندگیم اعمال بِنُمایم و در اولین قدم باید یه تصمیم مهم می گرفتم اونجا بود که با مقوله ای به نام المپ از نوع نجومش آشنا شدم و تماما مسئولیت هاش رو خودم به تنهایی بر عهده گرفتم. اوایل خانواده خواستن که مقاومت کنن ولی من خیلی جدی جلوی این کارو گرفتم. 

این شدش اولین تصمیم من برای مستقل شدن که خداییش هم درست از آب دراومدش دقیقا همون جوری که فکر میکردم و در طی این مسیر خیلی تغییرات چشم گیری کردم دیگه اون ابوالفضل لوسه وابسته ضعیف کم کم داشت تبدیل میشد به یک پسر کامل مستقل قوی و تماما داشتم اینو تو خودم حسش میکردم دیگه به جای اینکه همش من تو خونه غرغر کنم میشستم پای درد و دل های مامانم , تو کارای اقتصادی و اینا به بابام مشاوره میدادم , تکیه گاه و راهنمای داداشام شده بودم و مهم تر از همه تمامی تصمیماتم رو خودم میگرفتم. البته دیگه بعضی وقت ها تو فک و فامیل با اون نظر قیلی ک خیلی موفقم و اینا بهم نگاه نمیکردن ولی این برام مهم بود ک الان تماما خودم هستم 

و دیگه واقعا رسیده بودم به چیزی که از خودم انتظار داشتم و به همین خاطر خیلی از خودم راضی بودم. 

مسیر المپیاد به آخرش رسید و همه چی داش خوب پیش میرفت تا جوابای مرحله دو اومد و این شد اولین شکست من در زندگیم ( واقعا مسخرس ک آدم تازه تو سن 17 سالگی معنای شکست رو درک کنه نه؟ ) خیلی برام سنگین بود و اصن نمیدونستم چی جوری باید با شکستم برخورد کنم ! چهار پنج روز اول که کلا خواب بودم مثلا 12-13 ساعت تو روز میخوابیدم و بقیشم تو چرت بودم بعدش که کم کم به خودم اومدم شروع کردم به فکر کردن به این مسیر دوساله بعد از چن روز تفکر به این نتیجه رسیدم تقریبا همه چیزی از این المپیاد به دست آوردم به جز مدال! البته تو این راه اشتباهم خیلی کردم خیلی خیلی زیاد 

تصمیم گرفتم با اولین شکستم اینجوری برخورد کنم که بشینم تک تک اشتباهات خودم رو بررسی کنم و هدف تو سال جاری رفع کردن این اشتباهات و تبدیل به نقاط قوتم باشه و از برخورد با اولین شکستم راضیم یحتمل الان اون ابوالفضل لوسه بودش یک سال تمام میشست تو خونه ور دل مامانش گریه میکرد :دی 

ولی من دیگه فرق کردم ... دیگه بزرگ شدم :) 

  • ۹۶/۰۴/۲۸
  • Ojdohay Khofteh

نظرات (۱)

خب پسر ! بریم ک داشته باشیم ی موفقیت چشم گیری امسال در جواب اولین شکستمون و با این تفاوت ک دیگه اون اشتباهات قبلی رو انجام نمیدیم 

و اینم میدونی دیگه " همچنان بهترین انتقام موفق شدن هس "
پاسخ:
بریم آقا بریم 
البته میدونی ک کلا آدم انتقام جویی نیستم :| 
ولی در این مسئله ی خاص باشه انتقام هم میگیریم :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی