هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی

نوشته های این وبلاگ صرفا تراوشات یک ذهن دیواانه است و ابدا هیچ ارزش علمی و ادبی و ... را دارا نمی باشد :))

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی

نوشته های این وبلاگ صرفا تراوشات یک ذهن دیواانه است و ابدا هیچ ارزش علمی و ادبی و ... را دارا نمی باشد :))

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی

سلامم را تو پاسخ‌گوی‌، در بگشای‌!
منم من‌، میهمان هر شبت‌، لولی‌وش‌ِ مغموم‌
منم من‌، سنگ‌ِ تیپا خورده رنجور
منم‌، دشنام پست آفرینش‌، نغمه ناجور
نه از رومم‌، نه از زنگم‌، همان بی رنگ‌ِ بی رنگم
بیا بگشای در، بگشای‌، دلتنگم‌ ...

  • ۱
  • ۰

یکی از بهترین اتفاق های زندگیم آشنا شدنم با معلم فیزیک دوره ی راهنماییم هستش بدون شک 

از همون روز اولی که دیدمش فهمیدم که با بقیه فرق میکنه و یه استاد تمام عیار واقعی هستش و من به طور شگفت انگیزی عاشقش شدم ; همیشه تو کلاساش من از همه بهتر بودم , تو همه ی امتحاناش با اقتدار اول میشدم و مطالعه ی خارج از درسشم داشتم و بعضی وقتا یه سوالایی ازش میپرسیدم 

ی روز بهم گفتش که تو خیلی استعداد داریا اگه خودت به فیزیک علاقه داری من میتونم کمکت کنم تا اونجاهایی که بلدم و منم که از خدا خواسته گفتم چی از این بهتر استاد ;) 

اونم بهم برنامه میداد و راهنماییم میکرد زنگ تفریح ها به جای اینکه برم حیاط ول بچرخم میشستم کنارشو آرشیو عکس های هواپیماها و تانک ها و زیردریایی هاشو که تو لپتاپش بود بهم نشون میداد وقتی راجبشون مقاله ی جدیدی میخوند فرداش میشست کنارمو با علاقه ی وصف نشدنی برام تعریفش میکرد با اینکه من نصفه حرفاش رو نمیفهمیدم ولی آنچنان شیرین حرف میزد که اصن نمیشدش پای حرفاش نشست ! 

همیشه یه لبخندی رو لباش می بود و گاه و بی گاه خنده هایی هم از ته دلش میزد و من همیشه تو تصوراتم اونو خوشبخت ترین آدم روی زمین میدونستم 

ی روز که کنارش نشسته بودمو داشتیم با هم یه کلیپی از ایستگاه فضایی آمریکایی ها میدیدیم من بهش گفتم که استاد شما که انقد به این چیزا علاقه دارین چرا نرفتین مهندش بشین و رفتین فیزیک خوندین ؟ اونم گفت همون موقع هایی که قرار بود برم دانشگاه فهمیدم که مریضم و نمیتونم برم مهندسی همینجوری که سرم به سمت لپ تاپش بود ازش پرسیدم مگه چه مریضیی بود؟ 

اونم روشو کرد سمت منو گفت که قول میدی به کسی نگی ؟ منم گفتم آره قول! 

گفت من اِم اِس دارم و داخله کیفش رو نشونم داده و گفت هر روزم اینهمه قرص میخورم تا بتونم رو پام وایسم و دکترا گفتن که نهایتا تا ده سال دیگه هم بتونی تدریس کنی و بعدش ...

این حرفاش مثه پتکی بود که زد تو سر من هی با خودم میگفتم چطور ممکنه واقعا چطور ممکنه هان؟ من اگه یک دهم بدبختی های اون رو داشتم تو همون سال اول عالم و آدمو فوحش میدادمو از افسردگی میمردم ولی اون همچنان به همه لبخند میزنه و از زیبایی های دنیا لذت میبره! واقعا ک عجب آدمه فوق العاده ایه این بشر! 

و اون کم کم تبدیل شد به الگو و قهرمان زندگی من , هر وقت یکم زندگی سخت میشد به اون فکر میکردم و تحملش میکردم سعی میکردم غمام رو بریزم تو خودمو مثه اون همیشه خنده رو لبام باشه و هی از همه چیز گله و شکایت نکنم مثه اون همیشه شلوار کتون بپوشم و ساده راه برم , ساده حرف بزنم و ...

اون موقع دیگه من کامل اهداف زندگیم رو فهمیده بودم و در این دو کلمه خلاصه میشد "فیزیک و معلمی" 

به هر حال اون روزای خوبم گذشتو ما رفتیم دبیرستان و بزرگ شدیم ! و یکم هم خیلی بی معرفت :~  دیگه سرم شلوغ تر شدش کمتر شد به این استاد بزرگم سر بزنم و آخرین باری که دیدمش حدود هشت نه ماه پیش بودش دیگه نمیتونست درس بده و شده بود مسئول آزمایشگاه مدرسه وقتی نشستم پای صحبتاش خیلی ناراحت بود و خسته از همه چی از این میگفت که باید ماهی سه تا آمپول بزنه هر کدوم دونه ای یک ملیون و وضعش خیلی تعریفی نداشت ولی همچنان روی لباش خنده بودش یکم باهاش در مورده آینده واینا صحبت کردم و خیلی هم راهنماییم کرد و حرفاش دل گرم کننده بودش 

اون روزم گذشت تا دیشب , هععی 

یکی از بچه ها بهم زنگ زد و گفتش حال ایشون خوب نیستش من امروز پیشش بودم تازه از بیمارستان مرخص شده بیماریش تشدید شده بود و ... اگه میخوای برو ببینش فردا 

دیشب اصن نتونستم بخوابم تا صب هی به خدا میگفتم آخه این چه رسمیه خداوکیلی هر چی آدم خوبه باید اذیتشون کنی و پدرشون رو دربیاری ؟ اینه رسمش واقعا ؟!  سر نمازم خیلی دعاش کردم که خوب بشه 

صبح اول وقت رفتم خونشون ملاقاتش دیگه به سختی میتونه راه بره دستش خیلی میلرزه و ضعیف شده 

نشستم کنارش , تمام سعیم رو میکردم تا گریه ام نگیره جلوش بزور بغضمو خوردم و ی لبخندی زدم ولی خودم فهمیدم که اون فهمیدش اینو ! بهش گفتم چه خبر استاد ؟ نبینم حال بدتونو یه وقتا 

اونم خندید و گفت نه بابا چیز خاصی نیستم , ولی من که اونو خیلی خوب میشناسمش قشنگ میشد فهمید که دیگه بریده از همه چی

بیشتر که پای حرفاش نشستم سفره ی دلش باز شدش از وضعیت اقتصادی و هزینه های درمانش مینالید میگفت که این همه سال تدریس کرده ولی حتی یه بخشی از هزینه ها رو هم کسی قبول نکرده و همشو خودش باید بده 

عمیقا اونموقع دلم میخواست که بزرگ می بودم , پول داشتم و بهش میگفتم غمت نباشه کل زندگیم رو از تو دارم اگه لازم باشه کلشم به پات میریزم تو فقط خوب شو ...

ولی من هیچی نداشتم جز شرمندگی همش سرم پایین بود و ساکت بودم چیزی نداشتم که بگم آخه :((

جمله ی آخرش بهم این بودش که : هنوزم میخوای فیزیک بخونی و معلم شی؟ 

منم گفتم : آره احتمالا ...

اونم دیگه هیچی نگفت و خدافظی کردیم با هم

من تو کل مسیر برگشت داشتم به این فکر میکردم که نکنه منم سرنوشتم بشه مثل ایشون , یه کم درباره ی آینده م دچار تردید شدم 

پووووووف 

این چند وقت تمام سعیم رو دارم میکنم تا از این مملکت لعنتی متنفر نشم ولی انگاری که نمیشه به هیچ وجه :(

  • ۹۶/۰۵/۱۲
  • Ojdohay Khofteh

نظرات (۱)

  • بهار پاتریکیان D:
  • منم یه معلم تو این مایه ها داشتم، 
    پارسال تابستون شنیدم مریض شده بود، این پست رو نوشته بودم براش:
    http://patrik.blog.ir/1395/06/01/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF
    الان خداروشکر بهتره.. تدریسشم می‌کنه.. ان‌شاءالله که حال دبیر شما هم بهتر میشه، 
    جامعه واقعاً احتیاج داره به حضور این‌جور آدما، 
    دعا می‌کنم براشون..
    پاسخ:
    آره اون پستت رو خونده بودم قبلا !
    مرسی ازت که براش دعا میکنی
    ایشالله که خدا همه ی معلمای خوبو حفظ کنه 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی